تبليغاتX
چه کنم حرف دگر یادنداد استادم
چه بگویم سخنی نیست...
راست میگویند،ازدردهای کوچک است که انسان مینالد،ضربه وقتی سهمگین شد گنگ می شود آدم!گنگ شده ام ساره،گنگ شده ام... زبانم در معبد کام به ریاضت نشسته ...کلمات از زهدان اندیشه ام سقط می شوند...سطرهایم در تار وپود کاغذها گم می شوند...

چشم بند سیاهم را بر چشم هایم می بندم،میگذارم تا پیام آور تاریکی وخواب تمام خونم را لبریز کند...میخواهم طعم شیرین خلسه وخواب را احساس کنم...میخواهم از تنگنای این حواس پنجگانه رها شوم...چون تو...که هرگز تصویر وارونه حقیقت را بر پهنای شبکیه ات باور نکردی...میخواهم حقیقت پنهان این نمود مشهود،این پیدای کذب را جایی فراسوی این تصویر،در سرزمینی که وجود دارد وندارد پیدا کنم...شفیرگی ساره...شفیرگی...پیله ای از خواب،از گم شدن...و در این خواب است که بیدار می شوم!...و در این گم شدنهاست که پیدا می شوم!...از تمام افعال زیستن دلم تنها هوای "رفتن" و"گم شدن" را دارد... چیزی در فراسوی این نمود تازیانه رفتن را بر پیکرم فرود می آورد...میروم ساره...میروم...پای رفتنم را هیچکس نمی بیند...وقله های المپ را،که از آنسوی کرانه های کرت پیداست ومیخواندم،هرچند این کرت بیکران باشد...راه را یافته ام...و ره توشه را... پرومته را برگزیده ام،حتی اگر تمام سهم من منقارهای کرکس باشد!

میروم ساره...

اما باز خواهم گشت...با بالهایی که در باد نلرزند،وپاهایی که بر چینوت نلغزند...با دستانی فشرده در دستان ویرژیل وبئاتریس...دیگر پروانه ام را نارس به دنیا نخواهم آورد...باز خواهم گشت ساره...در نیمروز موعود...

.........................................................................................................................................................................

پی نوشت1:چه بگویم؟...سخنی نیست...

پی نوشت2:برمیگردم...کی؟نمیدونم...شاید وقتی دیگر...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت18:24توسط زهرا |
...

از آخرین باری که در کوچه پس کوچه های وحشی این شهر گم شدم چیزی نمیگذرد...اما گرمای پیله ام یخ میزند وقتی به سوز بیرون می اندیشم!آرام معبدم از هم می پاشد وقتی میدانم آن بیرون ...

باز اینجایم ساره...دلم هوایت را کرده...هوای آنسوها را...انگارسالهاست که رفته ای ساره...پرکشیده ای از اینجا،آن سوها را نمیدانم،اما اینجا هنوز همان آرمانشهر دورانت است،با شهرداری خیالباف،که بامدادی با اولین پرتو خورشید بیدار شد وتصویر مدینه فاضله را در سیمای شهر خود دید...انجمنی این بار از سیاستمداران،نه سیاست بازان،با معجونی از عصاره اندیشه های مبتکر وخلاق،آمیزه ای از نگرش کارل ودکارت وپاسکال و...زیربنایی از زیست سالاری،دنیایی سالم در تولید نسلی سالم!حکومت از راه تعلیم وتربیت!سوسیالیسم به دست میلیونرها!حد وبسط دموکراسی!ترویج برابری وانقراض فقر!تزریق اخلاق!این بار آن موعود...وصول به مدینه فاضله!!!...اصرار سیاستمداران وانکار سیاست بازان...

می بینی ساره؟این همان شهر است!آرمان شهر خیالیمان،مدینه فاضله ای که می اندیشیدیم ، ومدینه فاضلابی که ساختیم!...اجسام بلند قامت وارواح خردپیکر!اجسام چندین وچند ساله وارواح دوسا له!اندیشه های متعفن!معانی قربانی صورتها!متعهد به خزانه ژنی،خائن به خزانه روح!

شنیده بودم آرمان شهر روسپی نداردساره،زنانش مردگونه اند ومردانش خداگونه!شنیده بودم اهالی مدینه فاضله،در اندیشه وعمل قارونند وکودکان،میراث دارفهم،میراث دارنگاه،شنیده بودم،مکتبها به معجون علم وایمان اعجاز می کنند!شنیده بودم...راست می گفت نیچه،سخنها پراند ودراز،اینجاهمه قدقد می کننداما،کسی نیست که تخم ها را واقعا زیر پر گیرد!

برسر دوراهی خلق الساعه وداروینیسم،در جستجوی تکامل ایستاده ام اما...انگار همه چیز دور میزند ساره!بازگشته ایم به ساوانا،جایی که از اجدادمان جداشدیم تا انسان گونگی را آغاز کنیم!-ما انسان ریختیم ساره،نه انسان گونه-!

آنچه بیشتر آزارم می دهد،نگاه کودک امروز بود،در کوچه پس کوچه های وحشی این شهر،با تصویری از آینده ای مبهم که بر مردمکان دیده اش نقش بسته بود!ومن در این شهر،در مدینه فاضلاب زندگان،بی مخاطب آشنایی،هرگاه دلم می گیرد،در سرای خاموشان،به سراغت می آیم ساره،میدانم حالا خوب حرفهایم را می فهمی!حالا که میدانی خشت خشت این مدینه ماییم،خشتهایی خام،که اگر در کوره سوزان خویش پخته شویم،آرمان شهرمان،مدینه فاضله مان ساخته خواهد شد!خشت خشت این مدینه ماییم ساره!

..................................

پی نوشت1:همچنان بر این عقیده ام که یهوه،اهورا،روح القدس،الله وخدا منم!وبه اینکه درکمال صحت عقلی وروحی به سرمیبرم ودچار اتوماچیسم وخود ماچیدگی نشدم شک نکنید!

پی نوشت2:اگه لازم شد می نویسم...

لازم شد:همه ی ما مبتلاییم،برخی جسما مبتلا به سندرم ژیگانتیسم وروحا مبتلا به نانیسم هستیم،این گروه غیر قابل تحمل ترین گروهند(یه جورایی مودبانه نره غول).برخی جسما نانیسمند وروحا ژیگانتیسم،جوری که جسمه تاب وتحمل روحشونو نداره(چقدر ماهن این گروه).برخی جسما وروحا نانیسمند،اصلا کرتینیسمند...برخی هم که جسما وروحا ژیگانتیسمند(اینا دیگه همه چی تمومند!)...خلاصه عدم تناسب وتنظیم هورمون رشد روی رشد جسم وروح یه جورایی همه رو درگیر می کنه...خدا کنه روحمون دچار کمکاری هیپوفیز وکمبود هورمون رشدنشه!

پی نوشت3:در فرهنگ خودم لازم نیست پی نوشت ربطی به موضوع بالانوشت داشته باشه،ولی یه جورایی غیر مستقیم ربط داره...زحمت فهمیدنش با شما

+نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت11:55توسط زهرا |
برای تو...


ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت18:0توسط زهرا |
قطعه...ردیف...شماره...
آدرس روحت را نمیدانم ساره...،حتی وقتی زنده بودی نمیدانستم کجابودی!ارواح همیشه بیگانه اند...اما حالا اینجایم،دروادی خاموشان،بالای آرامگاه تو،میقاتی که آغاز سفر همه است...به سخن شکسپیر،به سرزمینی ناشناخته که مسافرانش هرگز بازنگشتند...اینجا را دوست دارم ساره،اینجا در خاطرم می ماند که از اهالی کوچم ونسبم برمیگردد به قبیله ای کوچ نشین که به هیچ ییلاق وقشلاقی تن ندادند...با این بادی که همیشه مانوس است با این دیار وچکامه رفتن را در سکوتش سر میدهد...
آرامی ساره؟...راحت شدی از صدای وحشت پروانه ای که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند؟راحت شدی از غوغای اندیشه هایی که باور داشتی وباور نداشتند؟چیزهایی که میدیدی ونمی دیدند؟این آخرین جمله ات بود در انتهای زندگی!وحالا من ادامه اش میدهم،راحت شدی از این هوای عفن آلود که همگان تن به تخدیر قبیح خواب سپرده اند؟رها شدی از مبتلا شدن...به حقارت نگاه...به تعفن روح...به لینت زبان ویبوست اندیشه؟...رهاشدی از گم کردن خودت در جنگل انبوه روزمرگیها...از گرگهای هار حادثه ها...از فقر اندیشه وتهی شدن جیب های بودن!؟ ...
یادت هست؟وجه اشتراکمان راقلم میدانستند وتبتل!...اما سطرهایمان با هم فرق داشت!به سپیدی وسیاهی شب وروز!وپاسخی که همیشه در لابلای سطرها به سراغم می آید:هردوبزرگتر از آنیم که درکنار این جوی متعفن که لجن زندگی از آن میگذرد،بنشینیم وبنوشیم وبزنیم وبخوریم ومست شویم!هیچکدام عقاب آسمان پیمای ملکوت دلمان را زاغ لجن خوار تره بار فروشان نمی کنیم!...اشتراک ما تنهاییمان بود ساره...تو با باوری شبیه فروغ-در این شهر صدای پای مردمی به گوش میرسد که در حالیکه تو را می بوسند،در ذهن طناب دارت را می بافند،صادقانه دروغ میگویند و...،دراین شهر هرچه تنهاتر باشی پیروزتری-ومن با باور خودم،ویا چیزی شبیه اخوان-نه نغمه نی خواهم ونه طرف چمن،نه یار جوان نه باده صاف کهن،خواهم که به خلوتکده ای از همه دور،من باشم ومن باشم ومن باشم ومن-گرچه باورت را باور دارم!میدانی ساره،ما کرمهای ابریشمینی هستیم که برای پروانه شدن وپروانه ماندن،برای ترمیم بالهایی که گاه دیگران می شکنند وگاه خودمان،همیشه به پیله ای پر از تارهای تنهایی نیازمندیم!به جغرافیای کوچک سرشار از تاریخی که از انبوه بیگانگان وقلبهای عقیم واندیشه های نورس یائسه رهاست وتنها خدایش مانده!دگردیسی ما پایانی ندارد...وتا قاف،تاخدا شدن،این شفیرگی یلداییست!
ساره،یادت هست شبی را که بوف کور راز شومی ونحسی اش را برایمان گفت؟!چه شومی خوش یمنی!...نبودی ودیشب ماه،از ذهن باز پنجره راز زیبایی اش را آرام در گوشهایم نجوا کرد...نبودی ونسیم نردبانی را نشانم داد که به بام آسمان میرفت!نبودی وباز بوف روشن دل دردهای خدا را زوزه می کشید!...نبودی ومرداب ایمان آورد به مذهب جاری شدن!...نبودی ودیشب پرومته گوی آتش را به دستانم داد...نبودی و...میدانستم  شب،بیراهه راهیست تا خدا؟!تمام رازها در اندیشه شب نهفته است!...میدانی ساره!؟من تن تکه تکه روحم را به زور،تا ساحل این سالهای یلدایی کشاندم...باور من جایی آن سوی آرزوهایم،در دریای گل آلود عدالت در حال غرق شدن است!وهیچکس نمیداند که من به دنبال چه میگردم...هیچکس نمیداند چه میخواهم...هرشب خودم را تیمار میدهم،ومرهمی از بیداری روی زخمهای روحم میگذارم تا شاید سپیده دمی دور...ویا نزدیک...نمیگویم...بگذار این رازپنهان بماند ساره...مثل آن حرفهای نگفته ام،که تن به ابتذال گفتن نیالودند وخود را در پستوی اندیشه ام پنهان داشتند...این تنها عشق است که نباید در خویش محبوس داشت،چرا که عشق را در خویش محبوس داشتن یعنی بر خلاف روح خدا حرکت کردن!...بگذار تنها عشق بورزیم...راه این است ساره...
انگشتانم را به رسم عشق بر در سنگی اتاقک ابدی ات میکوبم و آیه های فاتحه را برایت میخوانم.آسوده بخواب ساره...در آغوش خدا...این آسودگی گوارای روحت...
+نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت20:46توسط زهرا |
دردهای من...

امروز فارغ از تمام دغدغه هام،میخوام خودمو دعوت کنم به یه کتابفروشی.چیدمان کتابها رو ببینم،ورقشون بزنم،...برای خودم یه کتاب بخرم...

میرم سراغ لباسام،طبق معمول با توجه به رنگ احساسم لباس انتخاب می کنم.نگاهشون میکنم...امروز رنگ احساسم سیاهه(یادش بخیر،استادم خانم...می گفت :از رنگ لباست ،احساستو می فهمم.می گفت سعی کن هیچوقت احساست سیاه نباشه،آخه سیاه بهت نمیاد)اما امروز رنگ احساسم سیاهه!مانتو مشکیمو می پوشم و...راه می افتم...از شلوغی وازدحام خیابونا بیزارم،اما از اینکه مثل سوسمار تو خودم بخزم وتو خلوت تنهاییم مشغول سعادتمندی کاذب خودم باشم بیزارترم... ترافیک ماشین وآدم بیداد میکنه.دیدن معاشرت ورفت وآمد مردم ،مثل این می مونه که چشم دوخته باشی تو لونه مورچه ها،یکی میره،یکی میاد،یکی ایستاده وزل زده به ویترین مغازه ها،هم نسلای من هم که...اگه با دید لامارک وداروین نگاه کنم،از چنگال تغییرات تکاملی گریختن وهمچنان دم بزرگ ومغز کوچیک خودشون رو حفظ کردن،طوریکه هرجا پا میزاری با دمشون مواجه میشی!و اگه نگرشم مذهبی باشه ونظریه خلق الساعه بودن انسان،آدمیت،این تنها میراث والای پدری،تو روند توارث،دچار Crossing over ها ونوترکیبیهای بیشماری شده وآنچه به جا گذاشته نسلیه با فنوتیپ انسانی وژنوتیپ حیوانی (گرچه اخیرا فنوتیپ هم داره حیوانی میشه!)و این هم یه درده،دیدن انسان،که روز به روز داره بیشتر وبیشتر مسخ میشه!...خلاصه زندگی خوب یا بد ،در جریانه...خودمو به این جریان می سپرم وبه راهم ادامه میدم...

هنوز نتونستم با این آلودگی صوتی سازگاری پیدا کنم،صدای بوق ماشینا،حرافی رهگذرا،...این وسط،صدای یه موسیقی هم به گوش میرسه،خیلی زیباست،تنها چیزیه که توجهم رو جلب کرده،این قطعه رو می شناسم،از استاد مشکاتیانه،گرچه با آکاردئون نواخته میشه و از کیفیتش کم شده،اما پیداست روح هنرمند وهنر دوستی داره مینوازه...هرچی پیشتر می رم،صدا نزدیکتر می شه.نگاه جستجوگرم رو به اطراف می چرخونم تا این هنرمند عاشق رو ببینم...

یه پیرمرد ،با موهای سفید،کنار پیاده رو نشسته،سرش پایینه وچشمهاشو بسته،انگار اینجا نیست،یا شاید نمی خواد که باشه...با تمام روح وقلبش مینوازه...کاسه ای کنار دستش رو زمین گذاشته،...چه دردناکه خدایا!،نغمه ای که با تارهای عشق وایمان نواخته میشه،اینجا داره فروخته میشه...اون هم به قیمت ناچیز...و دردناکتر این که،کسی به این نغمه گوش نمیده،نغمه ای که هزاران حرف با خودش داره...من اما نمی تونم برای این هنر زیبا چیزی بپردازم...بهای بالایی داره ومن ناتوانم...میگم بهایی بالاتر از این نیست که خدا داره به نغمه ت گوش میده...

راه می افتم...پیش میرم،دوست دارم از اینجا دور بشم،چند قدم که میرم،دخترکی با دستای پر از لیف حموم به اصرار ازم میخواد تا یکی از لیفهایی که مادرش بافته رو بخرم...هنوز صدای غمگین اون نغمه تو گوشمه وبی تفاوت دارم دور میشم که...یاد عقده کودکیم می افتم،اینکه چرا کسی کبریتهای دخترک کبریت فروش رو نخرید تا اون هم شب سال نو رو جشن بگیره؟!یاد اینکه یه عمره که دنبال دخترک کبریت فروش میگردم تا تمام کبریتاشو بخرم،با خودم میگم:این همون دخترکه،حالا...گاه لیف می فروشه،گاهی گل،گاهی آدامس...و گاهی دعای عهد!...می ایستم ودوتا لیف میخرم تا به مجموع ده تا لیفم اضافه کنم وزنگار تنمو باهاش پاک کنم!(غافل از زنگار روح)...خوشحال میشه ومیره تا موفقیتش رو با مادرش جشن بگیره...

راه می افتم،با این همه درد...از اینجا بدم میاد...سوار تاکسی میشم تا هرچه زودتر از اینجا دور بشم...رادیو داره خدمتهای دولت مهرورز رو تو سالی که گذشت مرور میکنه وبرنامه های دولت رو برای سال جدید،اعلام میکنه(ایجاد دو میلیون فرصت شغلی!گسترش طرح مسکن...)مسافری که جلو نشسته دائم داره شیشه رو بالا و پایین میکنه،انگارحال خوشی نداره،خانمی که کنارم نشسته ازش میخواد که شیشه رو بالا بیاره.مرد عذر خواهی میکنه وانگارکه در انتظار یه تلنگره،شروع میکنه به صحبت کردن:

سی ونه سالمه،دوتا بچه دارم،یه سالی میشه که پزشکا جوابم کردن وگفتن به خاطر سرطان خون بیشتر از چند سالی زنده نمی مونم،از مرگ نمیترسم و دوست دارم با گناه کمتری از دنیا برم،اما فکر اینکه بچه هام بعد از مرگم تو این دنیای نا مهربون چه بلایی به سرشون میاد،مرگ رو برام مشکل کرده،با خودم عهد بستم تا وقتی که فرصت دارم کار کنم ونذارم بچه هام گرسنه بمونن وآرزوی خوردن چیزی به دلشون بمونه،میدونم بعد از مرگم گرسنگی میکشن...با دستای پینه بسته اش دائم عرق سرد پیشونیش رو پاک میکنه و میگه:مدام ضعف میکنم ودمای بدنم متعادل نیست،کارگری با این وضعیت جسمی خیلی سخته اما عشق بچه هام برام راحتش کرده...

باید پیاده بشم...بغضم رو فرو میخورم،نمیخوام حرمت اشکام رو بشکنم،اینجا جای گریستن نیست...میخواستم یه کتاب برای خودم بخرم،...نشد.اما تونستم زندگی،این زنده ترین کتاب رو ورقی بزنم و چند سطری بخونم...باز هم درد... راه خونه رو پیش می گیرم.میخوام خودمو برسونم خونه واین بغض فرو خورده رو بشکنم... شعر قیصر روبا خودم زمزمه می کنم :

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

...
ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت21:19توسط زهرا |